تبليغاتX
دل نازک من

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول.

سلام به همگی مخصوصا اون هایی که لطف میکنن و وبلاگ منو برای بازدید انتخاب میکنن و خوشحالم میکنم باید عرض کنم که من تک به تک نظراتو خط به خط میخونم( این برای یکی از دوستان بود که گفته بودن فکر نمیکنن من نظرشونو بخونم) .

باید به بزرگی خودتون ببخشین که دیر جواب نظراتتونو میدم . مطلب قبلی شعر پر معنی بود که درکش فقط با عمیق خوندن خواهد بود. ولی خوب بیشتر به خاطر یه شیطنتی که تکه کلامم گربه بود باعث شد انتخابش کنم شاید چندان براتون دل نشین نبود . از این بابت متاسفم .

مطلب جدیدم راجع به غیبت هست. شاید طرفدار زیادی نداشته باشه این پست اما خوب بیشتر برای تنوع و اینکه تو زندگی روزمره اکثرمون کاربرد زیادی داره امیدوارم خوشتون بیاد و اینکه مشتاقانه اماده خوندن نظرات و پیشنهاد و انتقاداتتون هستم .ممنونم

{غیبت}

من از غیبت کردن خیلی بدم میاد اگه بفهمم کسی پشت سرم این کارو کرده خیلی ازش دلخور میشم!  اینکه غیبت نیست داریم با هم حرف می زنیم! 

غیبتش نباشه ها ولی خیلی چاق و زشت و بی سواد ....... است!

همه ما کم و بیش این جملات را شنیده ایم فرقی نمی کند توی تاکسی و مهمانی و ....هر جا که بنشینیم خواه ناخواه در مورد اطرافیان حرف می زنیم . اما این حرف زدن در مورد خصوصیات اخلاقی دیگران تا چه اندازه درست است؟

غیبت کردن درست وقتی شروع می شود که کسی از ما می پرسد چه خبر؟ این دیگه چه خبر باعث می شود ادم برای انکه حرفی داشته باشه وارد موضوعاتی بشود که اولا اصلا بهش مربوط نیست ثانیا یک جورهایی حریم خصوصی افراد است.

شما چی فکر می کنید؟ ایا می توانید با قاطعیت بگویید که هیچ وقت پشت سر کسی حرف نزده اید؟

غیبت یعنی:نقل بدی ها- پشت سر کسی حرف زدن. استاد دهخدا گوید: پد گفتن پشت سر کسی اول انکه ان فرد از شنیدنش ناراحت شود و دوم ان حرف راست باشد اگر راست نباشد بهتان یا تهمت نام می گیرد.

در کتاب اسمانی مسلمانان امده است: از بسیاری از گاناهان بپرهیزید که پاره ای از گمان ها گناه است! غیبت بعضی دیگر را نکنید ایا دوست دارید گوشت برادر مرده تان را بخورید!؟(سوره حجرات-۱۲)

پیامبر(ص) فرمودند: هر کس زن یا مردی را غیبت کند تا چهل روز نماز و روزه اش پذیرفته نمی شود. (بحارالانوار علامه مجلسی ج۷۲ص۲۵۸)

+ تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:23 نويسنده الناز |

ای گربه تو را چه شد که ناگاه                              رفتی و نیامدی دگربار

بس روز گذشت هفته و ماه                                معلوم نشد که چون شد این کار

جای تو شبانگه و سحرگاه                                  در دامن من تهی است بسیار

در راه تو کند اسمان چاه                                      کار تو زمانه کرد دشوار

                 پیدا نه به خانه ای نه بر بام           

ای گمشده عزیز دانی                                         کز یاد نمیشوی فراموش

برد انکه ترا به میهمانی                                          دستیت کشید بر سر و گوش

بنواخت تو را به مهربانی                                         بنشاند تو را دمی در اغوش

می گویمت این سخن نهانی                                     در خانه ما ز افت موش 

             نه پخته بجای ماند و نه خام

ان پنجه تیز در شب تار                                            کردست گهی شکار ماهی

گشته است به حیله ای گرفتار                                   در چنگ تو مرغ صبحگاهی

افتد گذرت به سوی انبار                                             بانو دهدت هر انچه خواهی

در دیگ طمع سرت دگربار                                           الود به روغن و سیاهی

        چو نی به زمان خواب و ارام

ان روز تو داشتی سه فرزند                                         از خنده صبحگاه خوشتر

خفتند نژند روزکی چند                                                در دامن گربه های دیگر

فرزند ز مادر است خرسند                                           بیگانه کجا  و مهر مادر

چون عهد شد و شکست پیوند                                    گشتند بسان دوک لاغر

        مردند و برون شدند زین دام

از بازی خویش یاد داری                                               بر بام شبی بود مهتاب

گشتی چو زدست من فراری                                         افتاد و شکست کوزه اب

ژولید چو اب گشت جاری                                               ان موی به از سمور و سنجاب

زان اشتی و ستیزه کاری                                              ماندی تو زشبروی من از خواب

      با ان همه توسنی شدی رام

انجا که طبیب شد بد اندیش                                           افزوده شود به دردمندی

این مار همیشه می زند نیش                                    زنهار به زخم کس نخندی

هشدار بسی است در پس و پیش                             بیغوله و پستی و بلندی

با حمله قضا نرانی از خویش                                        با حیله ره فلک نبندی

    یغماگر زندگی است ایام

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:8 نويسنده الناز |

نشانی

 خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ ب
هترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:9 نويسنده الناز |

گفتم: خسته ام

گفت: از رحمت خدا نا امید نشوید(زمر/۵۳)

گفتم:انگار مرا فراموش کرده ای؟

گفت :مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم(بقره/۱۵۲)

گفتم :تا کی باید صبر کرد؟

گفت؟تو چه میدانی شاید موعدش نزدیک باشد(احزاب/۶۳)

گفتم:تو خدایی و صبور!من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک است یک اشاره کنی تمامه!

گفت:شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشد(بقره/۲۱۶)

گفتم :چقدر احساس تنهایی میکنم.

گفت:من که نزدیکم(بقره/۱۸۶)

گفتم:تو که همیشه نزدیکی من دورم کاش میشد به تو نزدیک شوم

گفت :هر صبح و عصر پروردگارت را پیش خودت با تضرع و خوف اهسته یاد کن(اعراف/۲۰۵)

ناخواسته گفتم:الهی و ربی من لی غیرک

گفت :لیس الله بکاف عبده

"خدا برای بنده اش کافی نیست؟" (زمر/۳۶)

گفتم:......                                   گفت:............

 

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:17 نويسنده الناز |

تو چه می اندیشی؟

بعضی ها گویند

که خدا پاک ترین رنگ جهانست سپید

ساده بی الایش

جمع رنگ همه دنیا یک جا

گاه برخی گویند

که خدا سبز ترین سبز زمین است همین

رنگ زیبا زنده مرد دهقان گوید ان که را می گویی

زرد چون گندم گندم زارست

شاعری میگوید

که خدا سرخ تر از برگ گل است

عشق بی پایانست

همه درد هجران

همه بی پیرایه

باغبانی گوید

که خدا رنگ گل یاس و اقاقی هاست

مملو از احساسات

هم چو یک شاخه گلی

غرق در پاک دلی

دختری می گوید

چند رنگ همچو غروب است غروب

دگران می گویند

که خدا رنگ سیاهست تمام

همه را می پوشد

او سیاهست سیاه

و معلق چون باد

و پر از خالی معنا داری

تو چه می اندیشی؟

من که می اندیشم که به رنگ ابی است

ابی گنبد تنهایی

ابی عرش الهی ابی

ابی گستره دریاها

اسمانی ابی

تو چه می اندیشی؟

+ تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:58 نويسنده الناز |

دوستان امده ام باز که این دفتر متعال کنم باز و شوم قافیه پرداز و سخن را کنم اغاز به تسبیح خداوند تعالی که غفور است و رحیم است صبور است و حکیم است. خدایی که بسی نعمت سرشار به ما ادمیان داده است گهر های گران داده است. تن و تاب و توان داده است هنر های عیان داده است و توفیق بیان داده است و اینهایی که ان داده که از شکر و عطا و کرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و زهر درد نجوشیم و تکبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم. و بکوشیم که تا از دل و جان شکر بگوییم عنایات خداوند مبین را.

(حلول ماه مبارک رمضان ماه بهار قران روشنی قلوب و تزکیه نفوس بر مسلمین جهان مبارک باد)

"فرشته بیکار"

روزی مردی خواب عجیبی دید .دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای انها نگاه میکند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان رو دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی که توسط پیک  از زمین میرسند باز میکنند  و انها را داخل جعبه هایی میگذارند.

مرد از فرشته ای پرسید :شما دارید چه کار میکنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضای مردم از خداوند تحویل میگیریم.

مرد کمی جلو تر رفت باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میکنند و انها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید شماها چه کار میکنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلو تر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.

مرد با تعجب پرسید:شما اینجا چه کار میکنید چرا بیکار نشسته اید؟

فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند.

مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند:

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند:خدایا شکر.

+ تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:40 نويسنده الناز |

سلام سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبین همگی ببخشین که کمی دیر شد اپ جدید اخه بدجور فکرو ذهنم مشغول بود. بعدم که تصمیم گرفتم اپ کنم نمیدونستم در چه موردی باشه. دیروز رفته بودم انقلاب چند تا کتاب گرفتم. گفتم خلاصشونو بزارم بد نیست یکی از این کتاب ها دیوان رهی معیری بود. میخواستم اپ های جدیدم راجع به عشق نباشهچون قبلا اینطور بود اما حتی دیوان  رهی هم بیشتر شعراش که دل نشین بود عخشولانه بود خوب چی کار کنمخلاصه گلچینی از دو تا کتابو براتون میزارم.امیدوارم خوشتون بیاد.

دیوار

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمتزنبیل سنگین را داخل اشپزخانه گذاشت.پسر بزرگش که منتظر بودجلو دوید و گفت:مامان مامان! وقتی من در حیاط بازی میکردم تامی با ماژیک روی دیوار روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش زده بودید نقاشی کرد.

مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.

تامی از ترس زیر تخت قایم شد.مادر فریاد زد.توپسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل اشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد.

ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت.تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود:مادر دوستت دارم!

مادر در حالیکه اشک میریخت به اشپزخانه برگشت و یک قاب خالی اورد و ان را دور قلب اویزان کرد.

تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است.

راز دل

راز دل نهفته بودم

با کسی نگفته بودم

ماه من کجا شنیدی

قصه ی اشک و اه من

مگر ان که خواندی امشب

عشق خود از نگاه من

راز دل نهفته بودم

با کسی نگفته بودم

بیا که چون می

چاره سازی ماه و مهری عشق و نازی

پنهان کنم اما دلت گشته اگه از ماجرای من

لب بسته ام اما بخوان شکوه های من از نوای من

خاموشم و روشن بود پیش عالمی ماجرای من

ولی پیدا بود از نوای من شکوه های من

(رهی معیری)

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:42 نويسنده الناز |

 

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 

سلام سلام . سلام به همگی امروز عالیم خوشم کلی ارزوی خوب دارم برای خودم برای خانوادم برای عزیزام برای دوستام برای همه و همه خوشحال خوشحالم اخه خدا بهم فرصت داده یکسال جدیدو شروع کنم یکسال جدید کنار عزیزام باشم و سعی کنم از همه چیزو همه کس از همه خوبیها نهایت بهره رو ببرم. امیدوارم همتون سلامت و خوش باشید.

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:18 نويسنده الناز |

سلام . چند وقت پیش یه کتابی خوندم که اثر انتونی رابینز بود. خیلی برام جالب بود .دوست دارم خلاصهای از این کتابو براتون اینجا بگم.

فکر کنم این قسمت وبلاگ بشه روانشناسی

این چکیده راجع به افراد بصری-سمعی-لمسی-و .......

افراد بصری کسانی هستند که تمایل دارند جهان را به صورت تصاویر ادراک کنند.

نیروی تصور بصری در این افراد قوی است لذا برای اینکه خود را با تصورات خود هماهنگ سازند با سرعت سخن میگویند.

افراد سمعیکلمات خود را با دقت انتخاب میکنند ومعمولا ارام و حساب شده سخن میگویند.لذا در مورد انچه سخن میگویند دقیق و مواظب هستند و تعبیراتی که بکار میبرند با اصوات در ارتباطند.

افراد لمسی معمولا کند تر و ارام تر از بقیه هستند. در درجه اول به مسائل ملموس واکنش نشان میدهند صدایشان عمیق است و کلماتی با تانی از دهانشان خارج میگردد کلمات و تعبیرشان با حس لامسه در ارتباط است.

از صدای افراد نیز میتوان نکاتی راغ دریافت.

افراد بصری به تندی و با اوج حضیض و پیچ و تاب صحبت میکندد و معمولا صدایشان زیر است.

صدای خفه و عمیق سخن گفتن و ارام مخصوص افراد لمسی است .

لحن معمولی اهنگین روشن و پر طنین مربوط به افراد سمعی است.

هنگام یاد اوری خاطرات بصری پوست رنگ پریده و هنگام یاداوری خاطرات لمسی رنگ بر افروخته میشود.هنگامی که سر فرد به سمت بالا است مشغول مرور خاطرات بصری و هنگامی که سر صاف و متمایل به پایین است مشغول یاداوری خاطرات سمعی است. و در حالت لمسی سر متمایل به پایین و عضلات گردن ازاد است.

به طرز نفس کشیدن افراد و حرکات قفسه سینه و شکم دقت کنید.هنگامی که شخص توسط قسمت بالایی قفسه سینه نفس میکشد مشغول از نظر گذراندن خاطرات بصری است.تنفس عادی از پرده دیافراگم تا تمام قفسه سینه را در بر میگیرد مربوط به خاطرات شنوایی است.تنفس عمیق که موجب حرکات شکم میشود نشانه یاد اوری خاطرات ملموس است.

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:32 نويسنده الناز |

اينها را به نيت آن ننوشته‏ام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشته‏ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم. هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت‏فرسا مي‏شد، و آتشي سوزان از درونم زبانه مي‏كشيد و ديگر نمي‏توانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست مي‏گرفتم و شراره‏هاي شكنجه و درد را، ذره‏ذره از وجودم مي‏كندم و بر كاغذ سرازير مي‏كردم… و آرام‏آرام به سكون و آرامش مي‏رسيدم. آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مي‏نوشتم و در مقابلم مي‏گذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز مي‏كردم، آنچه را داشتم به كاغذ مي‏دادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت مي‏كردم، و از تنهايي به در مي‏آمدم…

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:0 نويسنده الناز |

عشق یعنی با تمام وجودت کسی رو دوست داشته باشی

یعنی با تک تک سلولای بدنت حسش کنی

یعنی دستگاه عصبیت فقط فقط با اون فعال باشه

یعنی وقتی دلتنگشی حال و روزتو درک نکنی

یعنی همه ی خوبارو برای اون بخوای

یعنی حاظر باشی بی وجود شی اون خار به دستش نره

حاظر باشی دنیاتو بدی اما اون اشک تو چشمش نیاد

یعنی به خاطرش اشک بریزی

از دوریشو تحمل دوریش داغون شی

میدونی داغون شدن یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی هدفای زندگیتو فراموش کنی

اما باز یه حسی بهت بگه به خاطر اون

به خاطر اینده ای که میخوای براش بسازی

دوباره بلند شی دوباره خودتو محکم نشون بدی

برای موقعیت بهترت تلاش کنی

دوباره هدفمند شی

این حسست که زندگی رو قشنگ میکنی

بدون عشقت ممکن هدفمند باشی

و بعد از تلاش به هدفت برسیو یه هدف دیگرو انتخاب کنی

و برای رسیدن بهش تلاش کنی

اما به یه جایی میرسی که یه روزی بشینی به دیروزت نگاه کنی

اون وقت میبینی که فقط دویدی تا بهترو بهتر جلوه کنی

بدون هیچ حسی

البته فراموش نشه اول خداجون بعد عخش

(تقدیم به عزیزترینم)

+ تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 20:58 نويسنده الناز |

پسرکی از مادرش پرسید:مادر چرا گریه میکنی

پسرک نزد پدرش رفت و از او نیز پرسید ولی پدر هم جوابی نداد روزی در خواب دید که با خدا صحبت میکند .پسرک از خدا پرسید:خدایا چرا زنها خیلی راحت گریه میکنند؟خدا جواب داد:

من زن را به شکل ویژه ای افریدم. به شانه های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند به دستانش قدرتی دادم که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه دهد. به او قلبی دادم تا بتواند همه را دوست بدارد و از خطای دیگران بگزرد و به او اشکی دادم تا هر گاه نیاز داشت بتواند از او استفاده کند.

اشک را منحصرا برای او خلق کردم تا هر گاه نیاز داشت اشک بریزد. زیبایی زن در لباس و اندامش نیست زیبایی یک زن را باید در چشمانش جستجو کرد زیرا انتها راه ورود به قلبش انجاست

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:48 نويسنده الناز |

در جستجوی بهار بودم 

          در خزان زرد زندگیم

                      که تورا دیدم و با سبزی بهار رویت                     

                                         خزان زندگیم تبدیل به بهاری

                                                                              دست نیافتنی شد

تقدیم به الهام جونم

 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:20 نويسنده الناز |

رودها در جاری شدن

و علف ها در سبز شدن معنی پیدا میکنن

و کوه ها با قله ها

ودریاها با موج ها ی زندگی معنی پیدا میکنن

و انسانها با عشق

فقط با عشق

پس بارالها به من رحم کن

بر من که میدانی ناتوانم رحم کن

باشد که دست و پایی نداشته باشم                                باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

اما نباشد                            هر گز نباشد

نباشد که در قلبم عشق نباشد

                                                                   هرگز نباشد

+ تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:55 نويسنده الناز |

نه دل مفتون دل بندی نه جان مدهوش دل خواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من اهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی فروغ را نشانی از سحر گاهی

کی ام من ارزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه ارامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و چندان چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی

رهی تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها

به اقبال شرر نازم که دارم عمر کوتاهی

رهی معیری

 

 

 

خدایا من در کلبه فقیرانه خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری

من چون تو دارم و تو چون خود نداری

 

 

گفت معشوقی به عاشق کای فتی                       تو به غربت دیده ای بس شهر ها

پس کدامین شهر از انها خوش تر است                   گفت ان شهری که درون دلبر است

هر کجا یوسف زخمی باشد چو ماه                       خبت است ان گرچه باشد قعر چاه

هر کجا تو با منی من خوش دلم                            گر بود در قعر گوری منزلم

خوش تر از هر دو جهان انجا بود                             که مرا با تو سرو سودا بود

مثنوی و معنوی

 

+ تاريخ جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:6 نويسنده الناز |

 از نظر من یا بهتر بگم عقیده ی من اینه: خیلی خوبه اگه عاشق کسی هستی اون طرف مقابلم همچین حسی نسبت به تو داشته باشه بعد اونوقت باهم باشین و از عشقی که بینتون وجود داره لذت ببرین اما اگه عاشق کسی شدی خواستی اونم باهات باشه ولی طرف مقابل هم چین حسی نسبت بهت نداشت و ترکت کرد بگی عاشقی کشکه و عشق دروغه به نظر من این خودخواهیه نه عاشقی عاشق دوست داره عشقش خوش و خرم باشه حتی اگه مال اون نباشه

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:13 نويسنده الناز |

 ای همه مردم درین جهان به چه کارید عمر گرانمایه را چگونه گذرانید

هر چه در عالم بود اگر به کف ارید هیچ ندارید اگر عشق ندارید

وای شما دل به عشق اگر نسپارید

گر به ثریا رسید هیچ نیرزید عشق بورزید دوست بدارید

فریدون مشیری

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:5 نويسنده الناز |

چه شاخسار بلندی است عشق به بلندای محبتی جاودان و به گستردگی بهشت خدا و به زیبایی یک غزل و چه مهربانست این شاخسار بلند که ثمره اش راحتی کودکان دبستانی نیز بی دغدغه چیده اند.

عشق افتاب پر نوری است که حرارتش سوزاننده ی دل های مهربانست.

 عشق سفره ای است بی منت بافت های سخاوت ان بر گیتی گسترده شده است.

و اینک ای روزه داران عشق وقت افطار رسیده است .

اسمان هم زیبایی ابی رنگش را از عشق وام گرفته است.

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:16 نويسنده الناز |

سلامی دوباره ببخشین اگه یه روز میام و چند تا مطلب با هم مینویسمو چند روز نیستم این به خاطر شرایط خاصم هستش انشالله بعد کنکور  سعی میکنم وضعیت بهتر شه. شما هم با نظرات خوشملو خوندنیتون خوشحالم کنید
+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:12 نويسنده الناز |

شاید هنوز هم باورت نمیشود  که ما بیش از اینها به هم وابسته بودیم.

شاید هنوز هم در این باوری که چون سالیان سال کنار هم زندگی نکرده ایم نمیتوانیم مثل یک اشنا

دست هم را در دست بگیریم.

اصلا برایم فرقی نمیکند  که تو چه فکر میکنی شاید تقدیر روزگار چنین بوده است که ما به یاد هم 

اما تنهایی به مقصدی که هیچ گاه به ان نیندیشیده بودم برسیم حتی برایم تفاوتی ندارد که مرا به نام دوست گذشته هایت صدا بزنی یا اشنا اما میخواهم تمام دلتنگی ها و دل بستگی هایی را که به هم داشته ایم کنار یکدیگر قرار دهیم . و از دوری و دوستی گلی به رنگ بهار پرورش دهیم که میان من و تو سال به رنگ و بوی محبت باقی بماند.

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:30 نويسنده الناز |


کد تغییر شکل موس